تبليغاتX
تشویش خمار
 داغ صادق
سینه مالامال داغ صادق است            مذهب دل با کلامش ناطق است

مالـکـی و شـافعی و حنبـلی              بر طریق حجت دین عاشق است

 آپلود عکس

|+| نوشته شده توسط م.م در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت   
 این شب ها
تو را می خوانم

در شب هایی که با تمام ظلماتش

از درخشنده ترین روزهایی که می گذرد

تابنده تر است.

پس اجابتم کن

ای بخشنده ترین بخشندگان

اللهم العَن قَتَلَهَ اَمیرِالمؤمنین

 آپلود عکس

|+| نوشته شده توسط م.م در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت   
 خانه دل
پــای طبعم زِ رهِ وصف حَســن وا مانـــده    کو طبیبی، همه عالم ز غمش در مانده

کاش مرغ دل من باز به کوی اش می شد     پای خاکــش بـه خدا خانه دل جا مانده

پیامبر گرامی اسلام(ص) فرمودند:

امام حسن(ع)، حسن نامیده شد، زیرا به احسان خدا آسمان ها و زمین برپا گردید. حسن گرفته شده از احسان است و علی و حسن دو اسم گرفته شده از نامهای خداوند متعال هستند و نام حسین از نام حسن گرفته شده است.

                              مدینه المعاجز: ۲/۸ ح ۴۸۳/۵

|+| نوشته شده توسط م.م در جمعه سیزدهم شهریور 1388 و ساعت   
 یاد بقیع
به یاد طلوع غریبانه ی آفتاب از فراسوی قبرستان بقیع و چهار بقعه ی مظلومش

            بقعه تو خواب ز چشمم ربود        کاش دلم ذره خاک تو بود

      تا به ابد اشک بریزم کم است       پای مزار تو چراغـی نبود

|+| نوشته شده توسط م.م در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت   
 سکوت
                 خشکی ِ چشمه ی شعرم ز بدِ حادثه هاست ....

                 «مرغِ در کنج قفس را هوس خواندن نیست»*

* این مصرع را دوست خوبم محمد رضا راثی پور برای تکمله مصرع پیش سروده است. 

|+| نوشته شده توسط م.م در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 و ساعت   
 غم دلدار
    مرثیه خوانٍ تو به جز یار نیست               جز غم و افسوس تواَم کار نیست

     سوختـن و ساختـن آییــن ماست               هیچ غمی چون غـم دلــدار نیست

|+| نوشته شده توسط م.م در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388 و ساعت   
 چشمهایم
چشم هایم

به تماشای ویرانی

عادت دارند

به خنده های مرموز اشباح،

آنانکه پیاپی

از مکیدن خون احساسات

ارتزاق می کنند

و روی به اشک دیده عاشق می شویند

به چشم دریدگانِ بی اختیار

که رسوایی شان

شرم از رخ بی پروایی می بَرَد

به های و هوی بوقچی های پر آواز

که زمزمه شان -نیز-

سایه آفتاب را بر سر شهر سنگین کرده است

به خوابهای غفلت آلود

که در گذرگاه زمان

هیچگاه تعبیر نمی شوند

به گل های روییده در باغ

که هر دَم

با دست های دیوسیرتانِ شیاد

پرپر شده در باد

رها می شوند

به سو سوی انسانیت از دور

که انگار

فرسنگ ها

از ما

-از من، تو، او-

فاصله دارد

به دست های سیاه کودکی معصوم

که سرِ چهار راه ناجوانمردی

رادمردی می فروشد

به شعارهای آهنگین بی وزن

که گوش های سنگین فلک را -هم-

کَر کرده است

به عروسک های پر زرق و برق

که بی ارادگی است

اگر اراده ها سر تعظیم

به پیشگاهشان فرو نکنند

به چشم های خیره از اشتیاق

که خوشبختی را

در ازدحام پیاده روهای شهر تعقیب می کنند

و به گورهای خالی از بشریت

که هر روز

-بی صدا-

آدمیت را

فریاد می زنند

.

.

.

آری

چشم هایم

به تماشای ویرانی

عادت دارند

چاره ای نیست

منظره ها ویرانند!

|+| نوشته شده توسط م.م در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 و ساعت   
 هجران
چـه مصیبت کـه مـرا دیدن یـــار آخــر شد             هر چه از غیب بدانست دلـم منکـر شد

همگان عیب کنندم که تو را ایمان نیست              چه بگویم که دل از دوری او کافر شد

|+| نوشته شده توسط م.م در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت   
 جهل شاعر
آواره تــرین حـــرف به دیواره شهــرم            با واژه و بیت و غــزل و قـافیــه قهــــرم

کارم به سخن دان و سخن سنج نباشد            شاعر همه جهل است، من علامه دهرم

|+| نوشته شده توسط م.م در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت   
 آمدی، رفتی
۱. آمدی

آرام و نرم و ناپیدا

مبادا تَرَک بردارد شیشه ی تنهایی ام

 

۲. آمدی

و بی آنکه بدانی

چراغ خاموش اطاق زندگی ام را روشن کردی

 

۳. حالا تو رفته ای،

من مانده ام،

با شیشه ی تنهایی

با چراغی روشن

و با حیرانیِ یافتنت

|+| نوشته شده توسط م.م در جمعه نهم اسفند 1387 و ساعت